تبليغاتX
باران
ما هسته ي پنهان تماشاييم
نقل است که چهل سال نخفت .شبی بعد از چهل سال بخفت.

 خدای -جل جلاله - را در خواب دید ٬گفت : بار خدایا٬ من تو را در بیداری می جستم٬ در خواب یافتم .

فرمود که: ای فلان !

ما را در خواب به برکت آن بیداری ها یافتی . اگر آن بیداری ها نبود ٬ چنین خوابی نمی دیدی .

بعد از آن هر جا می رفت ٬ بالشی می نهاد ٬ می خفت می گفت: امید است که یک بار دیگر ٬

چنان خوابی ببینم . عاشق خواب شده بود و می گفت: یک ذره از آن خواب ٬

به بیداری همه عالم ندهم.

+  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386    محسن   |