تبليغاتX
باران
ما هسته ي پنهان تماشاييم


چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...

+  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384    محسن   | 

 

باري اگر روزي كسي از من بپرسد
«
چندي كه در روي زمين بودي چه كردي؟»
من، ميگشايم پيش رويش دفترم را
گريان و خندان، بر ميافرازم سرم را
آنگاه ميگويم كه: بذري نو فشانده است
تا بشكفد، تا بر دهد، بسيار مانده است

در زير اين نيلي سپهر بيكرانه
چندان كه يارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صداي خسته شايد خفته اي را
در چار سوي اين جهان بيدار كردم

من مهرباني را ستودم
من با بدي پيكار كردم
«
پژمردن يك شاخه گل» را رنج بردم
«
مرگ قناري در قفس» را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبي صد بار مردم

شرمنده از خود نيستم گر چو مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من، با صبوري، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد ميگرفتم
بر من نگيري، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت!

در راه باريكي كه از آن ميگذشتم
تاريكي بيدانشي بيداد ميكرد
ايمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من درين ميدان سخن بود

شب هاي بيپايان نخفتم
پيغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسيمي از ديار آشتي بود.

+  چهارشنبه سوم اسفند 1384    محسن   |