تبليغاتX
باران
ما هسته ي پنهان تماشاييم


شبي،خواب ديدم : فقط من و خدا در ساحل با هم قدم مي زديم. 
پرده هایي از زندگي ام در آسمان ظاهر شد؛ با ظهور هر پرده رده پاهایي بر شنهاي ساحل ايجاد
مي گشت.گاهي دو وگاهي يک ردپا شکل ميگرفت،من پريشان شدم زيرا ديدم که در نشيب هاي
زندگي ام وقتي از خستگي و شکست و اندوه رنج مي بردم فقط يک ردپا وجود داشت ،از اين رو
به خدا گفتم :خدايا تو به من قول دادي اگر تو را بخوانم ،اگر تو را صدا بزنم ،اگر تو را دنبال نمايم
تو هميشه با من خواهي بود وهميشه با من راه خواهي رفت ولي در بدترين بحرانهاي زندگي ام
فقط يک رد پا بر شن باقي مانده است .چرا آنگاه که به شدت به تو نياز داشتم تو آنجا با من نبودي ؟
خدا پاسخ داد : آن زمان که تو فقط يک رد پا مي ديدي ،تمام مدت بر دست هايم و در آغوشم تو را
حمل مي کردم.

+  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384    محسن   | 


 

كام صحراي عطش خشكيده بود

بوي خون در نينوا پيچيده بود
سر به زانوي مصيبت داشت ظهر
بوي حسرت بوي غربت داشت ظهر
ظهر بود و عشق را خنجر زدند
قدسيان بر سينه و بر سر زدند
سايه هاي شوم ترديد آمدند
تا حريم پاك خورشيد آمدند
من نديدم زخم طنازي كند
سر فراز ني سر افرازي كند
من نديدم …… ظهر بود و بوي سيب
در ضيافتگاه گلهاي غريب
كام صحراي عطش خشكيده بود
بوي گل در نينوا پيچيده بود

 

+  سه شنبه هجدهم بهمن 1384    محسن   | 


هر انقلابي دو چهره دارد:

خون و پيام

و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه مي‌داند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه،

 مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ

 كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ

بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را.

 اگر نمي‌خواهد از صحنه غايب باشد.
عذر مي‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه مي‌شود با يك جلسه،

از چنين معجزه‌اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟
آن‌چه مي‌خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي‌گويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:

«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»...!

+  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384    محسن   | 

 


دیشب آسمان مشهد بارید

خیلی با شکوه بود

 

انگار فرشگان اشک شوق میریختند که در بین راه ابرها تکه ای از خودشان را

 همراه باران میکنند تبدیل به برف میشوند.

همه خوشحال بودند ، کودکان ، جوانان ، پیرها خلاصه هر کسی و میدید

 از خوشحالی ذوق زده بود.

هر چی فکر کردم که ممکن است امروز چه روزی باشد که اینقدرآسمان و فرشتگان و خدا به مردم مشهد لطف عنایت میکنند. یادم نیومد ، از مامانم پرسیدم که امشب چه شبی است؟

گفت که امشب ساعت ۹ یه پسر متولد میشه .

۲۰ سال پیش در چنین شبی تو بدنیا آمدی

تازه فهمیدم که چرا آسمان بخشنده شده

محسن تولدت مبارک

 

 

+  یکشنبه نهم بهمن 1384    محسن   | 

 

بار دگر ميخواهم تا با اقاقيها آشتي كنم

بار ديگر ميخواهم تا با صداي ناب صومعه عشق لب لعل شقايقترين باشم

ميخواهم خوب بتازم ميخواهم بخوانم و بمانم
بار ديگر در پرتو نشاط بخش افسانه ليلي هجومي مجنون وار بر اريكه قدرت عشق بخوانم

كه ميخوانم و ميمانم
آه كه چه از صدا وچه از رعد صامت عشقت يغماي ديدارت را به ناقوس نامت

مينازم و افسار بدست بسوي سجدگاهت ميخزم

تا شايد كه دامان يارم را بگيرم و بر كف پينه بسته قلبم با حضورش التيامي دوباره يابم
آه اي آنكه بنام من وصداي من ميتازي بمان و بخوان كه ميمانم و ميخوانم

 

 

+  چهارشنبه پنجم بهمن 1384    محسن   |