تبليغاتX
باران
ما هسته ي پنهان تماشاييم

 

 

عرفان نظرآهاري
1
شراره‌اي بر جامه مرد نانوا افتاده بود. بي‌تاب شده بود و تقلا مي‌كرد تا خاموشش كند.
جوانمرد از آن حوالي مي‌گذشت. نانوا و تقلايش را ديد. آهي كشيد و ايستاد و به درد گفت: افسوس سال‌هاست كه آتش خودخواهي و آتش ريا در دلمان افتاده است و هيچ تقلا نمي‌كنيم كه خاموشش كنيم.
اين شراره جامه‌مان را خواهد سوخت.
آن آتش اما جانمان را مي‌سوزاند؛ جانمان را و ايمانمان را.
***
2
جوانمرد مي‌گفت: عمري است كه از خدا شرمنده‌ام، زيرا روزي ادعاي دوستي خدا را كردم و گفتم: خدايا، شصت سال است كه درِ دوستي تو را مي‌زنم و در شوق تو مي‌سوزم و تو پاسخم نمي‌دهي.
خدا گفت: اگر تو شصت سال درِ دوستي‌ام را زده‌اي، من از ازل، درِ دوستي‌ات را زده‌ام و از اشتياقي كه به تو داشتم آفريدمت!
جوانمرد مي‌گفت: هيچ‌كس نيست كه در دوستي از خدا پيش افتد. خدا در همه چيز قديم است و در دوستي قديم‌ترين.
***
3
مردي به نزد جوانمرد آمد و گفت: تبركي مي‌خواهم، اي جوانمرد! جامه‌ات را؛ تا من نيز از جوانمردي بهره‌اي ببرم.
جوانمرد گفت: جامه مرا كه بهايي نيست. اما سؤالي دارم، سؤالم را اگر پاسخ دهي، جامه من براي تو.
مرد گفت: بپرس.
جوانمرد گفت: اگر مردي چادر زني را بر سر كند، زن خواهد شد؟
مرد گفت: نه.
جوانمرد گفت: اگر زني جامه مردان را بپوشد چطور، مرد مي‌شود؟
مرد گفت: نه.
جوانمرد گفت: پس در پي آن نباش كه جامه جوانمرد را بر تن كني كه اگر پوست جوانمرد را نيز بر تن كشي، سودي نخواهد داشت. زيرا جوانمردي به جان است نه به جامه.

+  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384    محسن   | 

 

 

او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام

من باو مي گويم اي نا آشنا

بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام

آه از اين دل آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا كس به آوازش نخواند

 

+  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384    محسن   | 


 

من به درماندگی صخره و سنگ 

 من به آوارگی ابر و نسيم 

 من به سرگشتگی آهوی دشت ؛

من به تنهائی خود ميمانم 

 من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گيسوان تو بيادم مي آيد .

تو تماشا کن که بهاری ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می انديشی به بهاری ديگر و به ياری ديگر .

حيف اما من و تو دور از هم ميپوسيم .

غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پر مهر دلهره است .

ديگر از من با خاک شدن راهی نيست .

از اين صحرا از اين دريا پر خواهم زد ؛ خواهم مرد .

 و غم تـــــو , اين غم شيرين را با خود خواهم برد .

+  چهارشنبه چهاردهم دی 1384    محسن   | 

 


گاهي شبيه مي شوي
به سخت ترين
به بلندترين
به بي روح ترين كوه ها
!
حرف كه مي زنم انگار نمي شنوي

و صداي مرا كه باز مي تابي
و حرفهايم كه بر ميگردند
تازه مي فهمم
دلتنگي ام چقدر وسعت دارد!

+  چهارشنبه هفتم دی 1384    محسن   |