تبليغاتX
باران
ما هسته ي پنهان تماشاييم

 

جالب است چقدر ما به طولانی ترین شب  سال توجه داریم. چقدر برنامه داریم برای این شب. برنامه هایی

 اکثرا خواب آفرین به جایی بر نخورد اصلا قصد اسائه ادب به دامن بلند (یلدا )را ندارم

تازه از سنت های خوب آن از جمله دید و بازدید ها و مهربانی هایش دلخوشیم

اما سوالم این است که آیا یک صدم این برنامه ها را برای طولانی ترین روز سال هم داریم؟ 

              اصلا بلندترین روز سال چه روزی است؟     

میدانیم؟

به هر حال روز نماد کار و تلاش است و ما هم به کار افزونتر نیازمندیم

هم برای زندگی خودمان و هم کشورمان  که هیچ کشور و هیچ زندگی بدون کار مضاعف ساخته نمیشود

اما امشب شب یلدا میتواند بهترین شب سال باشد

 با بهترین روزها ز سال اگر در ((بر پاشنه))مهربانی بچرخد و ((همنشینی ها ))

و ((هم اندیشی))و ((همکاری))های سازنده گره بخورد

 و به ازای هر چند خانوادهای که گرد هم میآیند یک((تعاونی))بر محور تقوا و کار وکار و کار شکل بگیرد

 

من امشب شب یلدا را از این رو مبارک میدانم که  به هم وسرنوشت هم اندیشه خواهیم کردآنها که برخودارند

 و فرا دست  به فرودستان هم فکر خواهند کرد و به آنانی که خداوند ((عیال))خویش خواند

 وبرای آنها در اموال بر خورداراران حقی قرار داده است اندیشه

 و برای رفع مشکل آنان و بر کشی نشان به روز خوشی خواهند  کوشید .

پس شب یلدا میتواند شب خدا باشد .

اگر ما در خدا باوری به یقین ودر یقین به اخلاص و توحید رسیده باشیم.

 


ببخشید هر چی باخودم کلنجار رفتم که شب یلدای شمارو خراب نکنم نشد

ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها

 

به یاد آنان که یلدای سال قبل را با آنها به صبح رساندیم ولی امسال باید چله نشین خاطرات آنها باشیم

 

 

+  چهارشنبه سی ام آذر 1384    محسن   | 

 

نه زیر پایمان «خالی» است و نه پشتمان« بی تکیه گاه» و نه آسمان در دوردست.

ما« شجره ای هستیم طیبه» که ریشه در یقین داریم و تکیه گاهمان امات است.

همو که دست مارا می گیرد وبه «فردا» ها می برد، بی آنکه از «حرامی ها» ، چشم زخمی به ما رسد.

ما «امام رضا» را داریم که سمت و سوی حرکت ما رابه سویی اصلاح می کند که «رضایت» خداوند در آن است آسمان هم جای دوری نیست که «مومنان» را« شأنی» خدایگانی است پس «نص» حدیث قدسی «عبدی اطعنی جعلک مثلی کن فیکون» هم ما میتوانیم بر زمین و زمان و آسمان فرمان برانیم.اصلا اگر زمین هست و آسمان ، برای ماست.این را به فراست میتوان دریافت و به صراحت گفت و به صداقت نوشت و این همه جرعه ای است از حدیث مقدس« لولاک لما خلقت الافلاک»   !

 

*آقای من!« پا» نه به خستگی که از سر «نشاط» به سوی حرمت می شتابد و دستها نه با «یأس» که با یاس امید ، در پنجره فولاد تو«گره»می شود که در «گره گشایی»نامی ترینی.

 

* آقای من!راستی اگر حرم تو نبود،کدام حریم می توانست این همه دلشده را در خویش جای دهد،کدام زمین می توانست مکتی عشق شود و کدام مکان می توانست، به «مکین ها »حرمت ببخشد، می گویند«شرف المکان بالمکین»وشرافت وبزرگی جا ، ازبزرگی آنی است که آنجا مکان گزیده است.این درست، اما گاهی هم شرف المکین بالمکان می شود وما هم شرافت یافتگان مکان مقدس حریم شمائیم.اگر ما راحرمتی است ازآن روست که آفتاب نشین شمائیم.

 

* آقای من! من بارها ــ با همین چشمانی که هر روز پنج باربا تماشای گنبد و بارگاهتان نماز می خواندــ دیده ام که سقاخانه شما اقیانوس را هم به بازی نمی گیرد، چگونه با لب «تشنه»عاشقان، «عشق» می کند! دیده ام که وقتی خسته ای، زخم خورده ای می آید، پیاله در پیاله عکس رخ یار دیدنی می شود و لذت شرب مدام به تماشا در می آید.

 

* آقای من! گلدسته های شما را که ستون آسمان هستند را دیده ام چقدر به کبوترها، عنایت دارند من حتی دیده ام این گلدسته ها می آیند وبا زائران دست میدهند.من حتی میتوانم بگویم گلدسته ها و حتی دسته گلهای های شهید را دسته، دسته به حرم می آورند، اشک می ریختند!

 

* آقای من! ای صاحب «اشارت های روشن»! ای راز «بشارت های احسن»! خوب می دانم در دل زائرانت، آیینه هایی  است صاف  و صیقلی که می توانند تابش انوار را در خویش احساس کنند. آنکه آینه زنگاری در دست می گیرد و به حرم می آید،اگر در پی زدودن زنگارها نباشد که زائر نیست!

 

آقای من! اگر گریه می کنم،نه از سر تنهایی و استیصال وفصل که از شوق بودن در انوار شما و از سروصل است من می دانم شما هم این گریه ها را دوست دارید. گریه هایی که از سر شوق ، وصل را نوید می دهد.

 

آقای من! در ملکوت حریم شما ، تکلم، گاه کلید می شود برای دل ، تا دروازه ها را بگشایید! و...سکوت ، رسا تر از هر کلمه ای کلام را به حضور صاحب کلام عرضه می کند.

 

+  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384    محسن   | 

 

شاخه ای تکیده گل ارکیده با چشمای خسته لبهای بسته

غم توی چشماش آروم نشسته

شکوفه ی شادیش از غم گسسته

آشنای درده، خورشیــــدش سرده

تو قلب سردش، غم لونه کرده

مهتاب عمرش درپشت پرده

اما مثالش پائیزه سرده!

دستـــای ظریفش تو دست مادر

پیکرنحیفش، چون گل پرپر، ازمحنت ودردآروم نداره

سایه ی سیاهی روبخت شومش

ارکیده تنهاست زیرهجومش ،

طوفان درد پایــــــون نداره!

دست من و تومیتونه با هم قصری بسازه

با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگین وسرده ، گل ارکیدست

نَمیره کم کم

بیا نذاریم گل ارکیده ، گلی که چهرش پاک و سفیده

که توی پائیز شاخه ی بیده ، بهار ندیده

بمیره کم کم

اینم آهنگ زیبای گل ارکیده

+  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384    محسن   | 

 

در روزگاران پیشین ، آنگاه که اولین لرزش صدا بر لبانم جاری شد، برفرازکوهی مقدس رفتم و با خدا اینگونه سخن گفتم:

پروردگارا،من بنده ی توام. قدرت واراده ی پنهان تو، قانون من است ومن،همواره فرمانبردار توخواهم بود.

 

اما خدا هیچ جوابی نداد، وچونان طوفانی عظیم گذر کرد.

 

پس از هزار سال،بربلندای کوه مقدس قدم نهادم ودوباره،خدای رااینگونه سخن گفتم:

پروردگارا،من آفریده ی توام.مرا از ِگل سرشتی و تمام هستی ام از توست.

 

وخداهیچ پاسخی نگفت، اما چون هزار بالی شتابان گذشت.

 

هزارسال بعد،بلندای کوه مقدس را صعود کردم و باز،خدای را چنین ندا دادم:

ای پدر! من فرزند توام . با شفقت و عشق مرا زندگی بخشیدی،من نیز با عشق و پرستش،وارث پادشاهِی  تو خواهم شد.

 

وخدای چیزی نگفت و چونان مَهی که تپه های دور دست را می پوشاند، دور شد.

 

پس از هزارسال:آن کوه مقدس را بالا رفته،دوباره خدای را اینگونه گفتم:

ای خدای من،ای آرزوی من و انجام من، دیروِزِ  توام وتو امروز منی ،من ریشه ی تو درزمین وتو گُل من درآسمانی،وما در نگاه گرم خورشید، رشد خواهیم کرد.

پس همان لحظه ،خدا به سویم خم شد و به آرامی،عبارتی شیرین ودلنشین در گوشم نجوا کردوهمانگونه که دریایی،جویباری ضعیف رابردوش میکشد،مرادرخودپذیرفت.

 

 

وهنگامی که درِه ها ودشت ها را فرود می آمدم ، خدا نیز انجا بود.

 

           

 

+  چهارشنبه نهم آذر 1384    محسن   | 

بسيار پيش‌تر از امروز
دوستت داشتم در گذشته‌هاي دور

آن قدر دور

که هر وقت به ياد مي‌آورم

پارچ‌بلور کنار سفره‌ي من

ابريق مي‌شود

کلاه کپي من، دستار

کت و شلوارم، رداي سفيد

کراواتم، زنار

اتاق، همين اتاق زير شيرواني ما

غار

غاري پر از تاريک و صداي بوسه‌هاي ما

و قرن‌هاي بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت

آن‌قدر که در خيال‌بافي آن همه عشق

تو در سفينه‌اي نزديک من

من در سفينه‌اي ديگر، بسيار نزديک‌تر از خودم با تو

دست مي‌کشيم به گونه‌هاي هم

بر صفحه‌ي تلويزيون


 

+  چهارشنبه دوم آذر 1384    محسن   |