تبليغاتX
باران
ما هسته ي پنهان تماشاييم
گفتی از عشقم حذر کن  چه بد کردم نکردم

یادم از سر بدر کن چه بد کردم نکردم

روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم

توی آیینه ی دیروز کاشکی فردا رو میدیم

با تو عشق آمدو گم شد هر چه بود زیر و زبر شد

لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم

فکر آزار و خطر کن چه بد کردم نکردم

عشق اولین تو بودی با تو من عشق و شناختم

ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم

با تو من عشق و شناختم با تو من زندگی ساختم

از کسی گلایه ای نیست اگه باختم به تو باختم

هر کسی پس از تو آمد خلوت من و به هم زد

تو را باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد

سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد



 

+  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384    محسن   | 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم

 شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیریم

 

باعرض پوزش از همه ی دوستان. وقتی اینو میخوندم نتونستم که یک روز صبر کنم . واسه همین یک روز زودتر آپ کردم. منو ببخشید.

+  سه شنبه هفدهم آبان 1384    محسن   | 

 

ساعت یازده ونیم روز سه شنبه دهم آبان هشتاد و چهار

توی کافی نت یکی از دوستام مشغول سرچ بودم.تلفنش زنگ زد.

ــ الو ...سلام...اِ...(سرش را تکان میدهد) کجا....؟باشه حاضر باش الان میام.

تلفنشو برداشت و زنگ زد.

ــ الو سلام خوبی؟ کجایی؟میآی کافی نت؟ بابام شیروان تصادف کرده.

تلفنش تموم شد.دو سه جای دیگه هم زنگ زد مثل اینکه دنبال کسی می گشت که کافی نت رو براش نگه داره.

ــ مرتضی بابات تصادف کرده؟

ــ آره . تو شیروان

ــ چی شده حالا ؟ با چی تصادف کرده؟

ــ نمیدونم فقط گفتن تصادف کرده.

نامزد مرتضی هراسون اومد.

ــ چی گفت؟ کاری شده؟

ــ نمیدونم.مامان که پشت گوشی گریه میکرد.الانرحمان میآد با مامان میریم ببینیم چی شده.

ته دلم لرزید.تصادف جاده ای و...نه خدا نکنه.

ــ خب مرتضی کاری نداری؟ من برم دیگه.

ــ نه ممنون.بسلامت.خداحافظ

ــ خداحافظ

من رفتم و مرتضی  رو با دلهره تصادف پدرش تنها گذاشتم.

ساعت سه و نیم ظهر .

 خواستم برم از تصادف بپرسم.ولی اول رفتم پمپ بنزین.ده دقیقه به چهار بود یادم اومد که بابام گفته بود چهار خونه باشم باهام کار داره. رفتم خونه...

داخل خونمون

ــ سلام

ــ سلام

ــ محسن بابای مرتضی فوت کرد!!!

عرق سردی روی بدنم نشست.خشکم زد.

ومرتضی ماند وغم بی پدری

خدایا صبرش ده

خداوند پدر مرتضی را غرین رحمت کند

 

 

+  چهارشنبه یازدهم آبان 1384    محسن   | 

 

 

درا ین شب وحشت زا  دستهای خسته ام را بگیر

و کلمه ی معصومی را که بر زبانم متوقف مانده اند

به سوی عشق ببر

در این زمستان قطبی پیراهنم را با عطر یوسف گرم کن

و هفت آسمان گمشده را از روی شانه هایم بردار

بر سطر سطر عریانیم شعر هایی را میخوانی

 که فرشته ها با دستهای نورانی شان نوشته اند

 ودر تارو پود آوازهایم هزارصبح کوچک را میبینی

 که یکی پس از دیگری متولد می شوند

دستهای خسته ام را بگیر و به سوی عشق ببر

 

 

+  چهارشنبه چهارم آبان 1384    محسن   |